عشق فقط یک کلام .... خدا هر وقت در خیانت و فریب دادن کسى موفق شدى به این فکرنکن که اون چقدر احمق بوده به این فکرکن که اون چقدر به تواعتماد داشته ... ! آخرین مطالب
نويسندگان برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
پسرک فریاد کشید: "خاله ببین مرد عنکبوتی شدم" برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
یک عمر کارش این بود که روزی سه وعده، وقت اذان، برود طاق باز بخوابد کنار پنجره ، چشمهایش را ببندد و گوش کند به صدای اذانی که از مسجد روستا، بلند بود... بعد همانجا کنار پنجره بایستد به نماز ... بار آخر، همین یک هفته پیش بود که دیگر بعد از اذان چشمهایش را باز نکرد ... برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
صدای اذان که آمد، از توی پذیرایی داد کشیدم: "بابا جون دارن اذون می گن." برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
یک روز مردی در حال عبور از خیابان کودکی را مشغول جابجایی بسته ای دید که از خود کودک بزرگتر بود، برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
بنده خدایی میرود پیش روانکاو میگوید: برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
زن پالتو پوست گرون قیمتی که تازه اون روز صبح از فروشگاه خریده بود رو پوشیده بود و مشغول تماشای خودش تو آینه بود . برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
پدر همه چیز دخترش بود، تکیهگاهش، امیدش، پناهش، امامش بود. برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
می گویند روزی رضاشاه با هیات همراه با ماشین در حال حرکت به سوی جنوب بوده که سر راه در حال عبور از یزد می بیند مردم در جایی جمع شده اند. رضا شاه می پرسد که چه خبر شده ؟ برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
سه تا زن انگليسي ، فرانسوي و ایرانی با هم قرار ميزارن كه اعتصاب كنن و ديگه كارای خونه رو نكنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از يك هفته نتيجه كارو بهم بگن. برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
مرد، خطاب به مردی دیگر که روی منبری بلند، نزدیکی های سقف نشسته بود و موعظه می کرد فریاد کشید: برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
راننده ی پراید داد کشید، من نگاهش کردم و گازش را گرفتم. توی دلم گفتم: خفه شو. وقتی رسیدم در شرکت بسته بود. پارک کردم جلوی در آپارتمان نیم ساخته ی کناری. کارگر از بالا داد کشید:" خانوم ، ماشینتو اینجا نذار" گفتم : " خفه شو"! و جای ماشین را عوض کردم. دستم را که روی زنگ شرکت گذاشتم انگار که اتصالی داشته باشد، همینطور برای خودش زنگ خورد.حسین آقا از پشت آیفن داد کشید، خانوم جان صبرکن! دلم نیامد بگویم " خفه شو" البته " خف" را گفتم اما بقیه اش توی گلویم ماسید. ده دقیقه ای دیر رسیده بودم، جلسه شروع شده بود، آقای رئیس گفت: خانم ایکس، عجب ترافیکی! گفتم :خفـــه شو! عضو جدید جلسه، مهندس جوانی بود، از این جوجه فکلی های تازه لیسانس گرفته که فکر می کنند هر پروژه ای را می توانند به بهترین وجه انجام دهند و کل جهان و سیستمهایش را متحول کنند. نظرات مختلفی داشت، به کار همه عیب و ایراد گرفت. به نقشه های عزیزم که چقدر برایشان زحمت کشیده بودم توهین کرد. با هر ایرادی که می گرفت یک خفه شو نصیبش می شد. جلسه که تمام شد خانم مهندس "زد" سراغم آمد و احوالپرسی گرمی کردیم. بعد با چشمهای ریزش دوسه بار سرتاپایم را چک کرد و گفت: چقدر چاق شدی. گفتم: خفه شو! البته بعد از خفه شوی این یکی، چیز دیگری هم گفتم که چون خانواده اینجاست از عنوان کردنش معذورم. مسیر شرکت تا خانه را با آخرین سرعتی که ماشین توانش را داشت، راندم!پشت چراغ قرمز اول، پسرک ده دوازده ساله ای چسبید به شیشه ماشین و شروع کرد به دستمال کشیدن، دویست تومنی را از لای پنجره رد کردم، گفت: خانوم! این که پفک نمکی هم نمی شه، گفتم : خفه شو! نرسیده به خانه، تازه یادم آمد که "لپ لپ" و " مداد رنگی" که دیشب قولش را به بچه داده ام، نخریدم. دور زدم! لوازم التحریری شلوغ بود انگار که مردم به جای نان هم مداد می خورند، گفتم آقا اون جعبه مداد رنگی رو میدین! گفت خانوم صبر کن به نوبت! گفتم: خفه شو! به خانه که رسیدم پسرک از مهد آمده بود و نشسته بود روی پله ی جلوی خانه ، چشمهای سرخش معلوم بود که تا توانسته زار زده. بغلش کردم و لپ لپ و مداد رنگی را دادمش، تا آمدم بگویم تو مرد شدی نباید گریه کنی، با هق هق گفت: مامان خفه شو ... برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
مردی یک روز تخم عقابی را به صورت اتفاقی در دشت پیدا کرد و آن را بی هیچ هدف خاصی و فقط برای اینکه به نوعی از آن محافظت کرده باشد در لانه مرغی گذاشت. چندی بعد جوجه عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد و در تمام زندگی اش همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند. برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قُدقُد می کرد و گاهی با دست و پا زدن فراوان کمی در هوا پرواز می کرد. سال ها به همین منوال گذشت و عقاب دیگر خیلی پیر شده بود. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بال های طلایی اش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد. عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟ همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب است، سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.
عاقبت، عقاب داستان ما مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ هم مُرد، زیرا فکر می کرد که یک مرغ است! برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
میگویم: بابا چه لبخندی داره! حسین با کمی تعجب و تردید میگوید: "به نظر من که اخم کرده!" میگویم: "نه ! انگار از یک اتفاقی، چیزی، خیلی راضیه" حسین میگوید: "میخواد یه چیزی بگه، یه حرف توی دهنشه" میگویم: "داره به یه چیزی فکر میکنه، عمیق ... " حسین میگوید: " آره، ولی از این زاویه خوشحالی توی نگاش نیست، غمگینه انگار" مادر نفس زنان از راه میرسد و بطری آب را خالــی میکند روی قبـــر و با دلخــوری میگوید: " بجنبین دیگه! الان سال تحویل میشه " برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
شهر شلوغي بود، مردم در هم مي لوليدند، شيطان را لابلاي جمعيت ديدم كه چراغي در دست داشت و هراسان به هر سو نظر ميكرد. كنجكاو شدم و با عجله خود را به او رسانده و گفتم: "شيطان، پريشاني!! به دنبال چه ميگردي؟!" او آهي كشيد و گفت: "آدمي را ميجويم" "آدمي را؟!" "دير زماني است كه او را ميجويم" "كه چه كني؟!" "تا بر او سجده كنم" برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
سلام بسيجي، چه مي كني؟ به دنبال خود مي گردم. به كجا؟ نمي دانم. پس چرا مي گردي؟! كه شايد او را بيابم. او كيست؟ او من بودم!! او چگونه بود؟ او روزگار جواني من بود كه در جبهه ها عمرش بسر آمد. او را دوست داري؟ دوست داشتم زيرا پاك و زلال بود، اما ... اما چه؟ نميدانم!! چگونه؟ زيرا انسان ها، اگر نگويم همه، بهتر است بگويم اكثرا، مقدس و پاك وارد مي شوند و منحرف و ناپاك خارج مي شوند!! انگار ضد ارزش ها همانا تكامل ارزش ها هاست، دنياي بي نظم و پوچي است، هر كسي را روزي فرشته اي خوانند و فرداي آن روز شيطانش خوانند!! انگار هيچ نظمي، هيچ قانوني نيست، دنيائي مملو از سردرگمي!! همه چيز مانند ابري سياه كه هر لحظه شكلي و نامي به خود مي گيرد. و تو اكنون فرشته اي يا شيطان؟ من فقط هستم، آنچنان كه ديگران هستند. برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
"دوست من آيا تو معني وفا را ميداني؟" "من نميدانم، ولي .." "ولي چه؟" "ولي تنهائي من معني آن را بخوبي ميداند" برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
معلم رو به شاگردانش كرد و گفت "ساده ترين معني دزدي چيست؟" يكي از شاگردانش دست خود را بالا برد و گفت "اجازه؟ من بگويم؟" "بگو پسرم" "دزدي يعني بد شانسي" معلم با تعجب گفت "بد شانسي؟!" "بله مثل اينكه هر دزدي كه در محله ما اتفاق مي افتد پليس در خانه ما را مي زند و پدرم را دستگير مي كند" "ولي اين چه ارتباطي با بد شانسي دارد؟" " آخه از بد شانسي وسائل دزديده شده هم هميشه در خانه ما پيدا مي شود" برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
پسرك همچنان كه به تلوزيون نگاه مي كرد از پدرش پرسيد "بابا معني دين چيه؟" پدر قدري فكر كرد و گفت "پسر خوبم، دين چيزي است كه خدا براي هدايت ما انسان ها فرستاده است" "چند تا دين داريم بابا؟" "خيلي" "اما پدر جان گفتي ما همه يك خدا داريم، پس چرا يك خدا دين هاي زيادي را فرستاده؟" "ببين پسرم همانطوري كه يك دكتر براي هر بيماري يك نوع دارو تجويز مي كند خدا هم براي هر نوع جامعه اي با توجه به نوع گمراهي آنها يك دين را فرستاده است" "پس دين ها با هم فرق مي كنند؟" "البته، اما اصول همه آنها يكي است" "بابا كدام دين از همه بهتره؟" "پسرم سوال سختي است اما ..." "اما چه؟" "اما از نظر اصول آنها آن ديني بهتر است كه بتواند انسان را بهتر تربيت كند" "پدر جان، تربيت كند يعني چكار كند؟" "يعني اينكه انسان به جائي برسد كه هيچگاه دروغ نگويد، چون وقتي آدم ها بد ميشوند كه كارهاي زشت خود را با دروغ مي پوشانند و اگر دروغ نگويند نمي توانند آدم هاي بدي بشوند" "فهميدم پدر جان، پس من كه دروغ نمي گويم انسان خوبي هستم؟" "البته كه هستي، وقتي دروغ نگوني فرشته كوچك من هستي" برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آیندهاش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چیزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت.
به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد: برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند: « امیلی عزیز، عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم. با عشق، خدا» امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ » امیلی جواب داد:آ« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. » مرد گفت:آ« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: آ« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد: امیلی عزیز، برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
روزی پسری نزد شیوانا آمد و به او گفت که یکی از افسران امپراتوری مزاحم او و خانواده اش شده است و هر روز به نحوی آن ها را اذیت می کند. پسر جوان گفت که افسر گارد امپراتور مبارزی بسیار جنگاور است و در سراسر سرزمین امپراتوری کسی سریع تر و پر شتاب تر از او حرکات رزمی را اجرا نمی کند. به همین خاطر هیچ کس جرات مبارزه با او را ندارد. این افسر نامش "برق آسا" است و آنچنان حرکات رزمی را به سرعت اجرا می کند که حتی قوی ترین رزم آوران هم در مقابل سرعت ضربات او کم می آورند. من چگونه می توانم از خودم و حریم خانواده ام در مقابل او دفاع کنم؟!
شیوانا با همان لحن آرام و مطمئن خود گفت:" او را به مبارزه دعوت کن و در نبردی مردانه سر جایش بنشان! برای تمرین ضربه زنی برق آسا هم فردا نزد من آی تا به تو راه سریع تر جنگیدن را بیاموزم!" برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
روزی پسری نزد شیوانا آمد و به او گفت که یکی از افسران امپراتوری مزاحم او و خانواده اش شده است و هر روز به نحوی آن ها را اذیت می کند. پسر جوان گفت که افسر گارد امپراتور مبارزی بسیار جنگاور است و در سراسر سرزمین امپراتوری کسی سریع تر و پر شتاب تر از او حرکات رزمی را اجرا نمی کند. به همین خاطر هیچ کس جرات مبارزه با او را ندارد. این افسر نامش "برق آسا" است و آنچنان حرکات رزمی را به سرعت اجرا می کند که حتی قوی ترین رزم آوران هم در مقابل سرعت ضربات او کم می آورند. من چگونه می توانم از خودم و حریم خانواده ام در مقابل او دفاع کنم؟!
شیوانا با همان لحن آرام و مطمئن خود گفت:" او را به مبارزه دعوت کن و در نبردی مردانه سر جایش بنشان! برای تمرین ضربه زنی برق آسا هم فردا نزد من آی تا به تو راه سریع تر جنگیدن را بیاموزم!" برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند. زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا میرود پسر من است .
سامی وقت رفتن است . برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید. رهگذران از ترس واگیرداشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد ....
نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند. شیوانا از آن جاده عبور می کرد. به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند. یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت:" این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک! نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود. حتی پسرش هم او را در اینجا به حال خود رها کرده و رفته است. تو برای چی به او کمک می کنی!؟"شیوانا به رهگذر گفت:" من به او کمک نمی کنم!! من دارم به خودم کمک می کنم. اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم چگونه روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم. من دارم به خودم کمک می کنم !" برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشهای از اتاق خوابید.
محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع میگذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
روزی بزرگان ایرانی ومریدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین دعای خیر کند وایشان بعد از ایستادن در کنار اتش مقدس اینگونه دعا کردن:
انبارهای اذوقه وغلات می سازیم برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
روزی پلنگی وحشی به دهکده حمله کرده بود. شیوانا همراه با تعدادی ازجوانان برای شکار پلنگ به جنگل اطراف دهکده رفتند.
حتما پلنگ خودش را نشان می دهد . ازقضا پلنگ همان شب خودش را به گروه شکارچیان نشان داد و با زخمی کردن جوانی که به شدت می ترسید ، سرانجام با تیر های بقیه از پا افتاد. برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
دختری به کورش کبیر گفت: من عاشق شما هستم. کورش به او گفت: لیاقت تو برادر من است که از من زیبا تر است و پشت سرت ایستاده است.
برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
خری در پوست شیری رفته و حیوانات جنگل را به وحشت انداخته بود تا اینکه به روباهی رسیده وبر او نعره ای زد. روباه لبخندی زده گفت: "عرعر تو نشان می دهد که شیر شجاعی هستی" برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟ پيوندها
|
|||||||||||||||||
![]() |