عشق فقط یک کلام .... خدا هر وقت در خیانت و فریب دادن کسى موفق شدى به این فکرنکن که اون چقدر احمق بوده به این فکرکن که اون چقدر به تواعتماد داشته ... ! آخرین مطالب
نويسندگان برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند . پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟ برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است… برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادرپسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد! برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
کسانیکه مارا از دوستی با جنس مخالف بر حذر میکنند... نمازشان را به امید همخوابی با حوریان بهشتی میخوانند... برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
رمضان خوش آمدی من به تو عادت دارم از تو با نغمه ی پرسوز شفاعت دارم گرچه دیریست خدا رفته زیاد دل من من به ایام خدا ولی ارادت دارم . . .
فرارسیدن ماه رحمت و مغفرت الهی مبارک باد
برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ... برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهرهاش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل میگیرد و سر میز مینشیند. سپس یادش میافتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند میشود تا آنها را بیاورد. وقتی برمیگردد، با شگفتی مشاهده میکند که یک مرد سیاهپوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافهاش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
عصر جمعه است و دلم گرفته . می زنم تو خیابون و از سرازیری توی بلوار پیاده میرم سمت پله های پارک که یهو یه ماشین بوق می زنه ، به روی خودم نمیارم و به سرعت قدمهام اضافه می کنم. کمی جلوتر ترمز می زنه. حالیمه چی کار داره می کنه. به روی خودم نمیارم و از کنارش بی تفاوت رد می شم. برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مىکردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:... برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
و قاضي عقل ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترین نقطه مغز شده بود
يعني فراموشی ،
قلب تقاضای عفو عشق را داشت
ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودی كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك کردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تکرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعی باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم
برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ... برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
با تو آغاز نکردم که روزی به پایان برسانم. برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
هنوزم انتظارم انتظار است
هنوزم دل به سینه بی قرار است
هنوزم خواب میبینم به شب ها
همان مردی که بر اسبی سوار است
همان مردی که آید جمعه روزی
و این پایان خوب انتظار است
اللهم عجل الویک الفرج
برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم. خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان. بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم. خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان بنده: خدایا سه رکعت زیاد است خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد! خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود! خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟ خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد… بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد! استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد میتواند پسرش را در مقام قهرمانی تمام باشگاه ها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگذار میشود. استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات تنها روی آن تک فن کار کرد. سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد! سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود. وقتی مسابقات به پایان رسید،در راه بازگشت به منزل،کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن خوب مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم این که تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن،گرفتن دست چپ حریف بود ، که تو چنین دستی نداشتی!
یاد بگیر که در زندگی از نقاط ضعف خود بعنوان نقاط قوت استفاده کنی
برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبهش کرد و تمیز کردن زمین رو به عنوان نمونه کار دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واسهتون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه 5 سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خردهفروشان امریکاست. شروع کرد تا برای آیندهی خانوادهش برنامهربزی کنه، و تصمیم گرفت بیمهی عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبتشون به نتیجه رسید، نمایندهی بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.» نمایندهی بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟ مرد برای مدتی فکر کرد و گفت: آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت. برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
آرتو اشی (Arthur Ashe) قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد، به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد . یکی از طرفدارانش نوشته بود: ‹‹ چرا خدا تو را برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟›› آرتو در پاسخ نوشت: در دنیا 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز میکنند . 5 میلیون نفر یاد میگیرند که چگونه تنیس بازی کنند . 500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد میگیرند . 50 هزار نفر پا به مسابقات میگذارند. 5 هزار نفر سرشناس میشوند . 50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا میکنند. 4 نفر به نیمه نهایی میرسند و دو نفر به فینال ... و آن هنگام که جام قهرمانی را در دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ و امروز هم که از این بیماری رنج میکشم نمی گویم خدایا چرا من؟ برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
اولین باری که برای بچه ها خوراک جگر درست کردم هیچ وقت یادم نمی ره. برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.
به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ... دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ...! برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
مادری برای دیدن پسرش مسعود مدتی را به محل تحصیل پسرش یعنی لندن رفته بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر به نام Vikkiزندگی می کند . کاری از دست مادر برنمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود خیلی هم خوشگل بود. اوبه رابطه میان آن دو شک کرده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او میشد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت: من میدانم که شما چه فکری می کنید اما من به شما اطمینان میدهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم. حدود یک هفته بعد Vikki پیش مسعود آمد و گفت: از وقتی که مادرت از این جا رفته قندان نقره ی من گم شده. تو فکر نمیکنی که او قندان را برداشته باشد؟مسعود هم در جواب گفت: خب من شک دار و برای اطمینان ایمیلی به او خواهم زد. او در ایمیل خود نوشت: مادر عزیزم من نمیگم که شما قندان Vikkiرا برداشته اید و در ضمن نمیگم که شما آنرا بر نداشته اید . اما در هر صورت واقعت این است که قندان از وقتی شما به تهران برگشته اید گم شده. چند روز بعد مسعود ایمیلی از مادرش به این مضمون دریافت کرد: پسر عزیزم من نمیگم کهVikki کنار تو می خوابه و در ضمن نمیگم که در کنارت نمی خوابه ! اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تخت خواب خودش میخوابید حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود !!! برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:
دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه !! برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
پدر: «دوست دارم به انتخاب من با یک دختر ازدواج کنی.» پسر: « نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم.» پدر: « ولی دختر مورد نظر من دختر بیل گیتس است» پسر: « آهان ، اگر این طور است قبول میکنم»
پدر نزد بیل گیتس می رود و می گوید: «برای دخترت شوهری سراغ دارم.» بیل گیتس: «اما هنوز خیلی زود است که دختر من ازدواج کند.» پدر: «اما این جوان قائم مقام مدیر عامل بانک جهانی است.» بیل گیتس: « اوه، که این طور! در این صورت قبول است»
بالاخره پدر به دیدار مدیر عامل بانک جهانی می رود . پدر: «مرد جوانی برای سمت قائم مقام سراغ دارم.» مدیر عامل: «اما من به اندازه کافی معاون دارم» پدر: «اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است.» مدیر عامل: « اوه،اگر این طور است باشد.» برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
یک زوج در اوایل 60 سالگی در یک رستوران کوچک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند.ناگهان یک پری کوچولو قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین، و در تمام این مدت به هم وفادار موندین .هر کدومتون میتونین یه آرزو بکنین. خانم گفت: اوووووووووووووووه!من می خوام به همراه همسر عزیزم دور دنیا سفر کنم.پری چوب جادویش را تکان داد و اجی مجی لاترجی دو تا بلیط برای خطوط مسافر بری جدید و شیکQm2 در دستش ظاهر شد.حالا نوبت آقا بود. چند لحظه فکر کرد و گفت: خب،این خیلی رمانتیکه ولی چنین کوقعیتی فقط یک بار در زندگی ادمم بوجود میاد ، بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوون تر از خودم داشته باشم. خانم و پری واقعا ناامید شده بودن ولی آرزو،ارزوه دیگه!!! پری چوب جادوییش رو چرخوند و......... اجی مجی لاترجی . . . . . . . . . . . و آقا 90 ساله شد!
برچسب:, :: :: نويسنده : سجاد صالحی
پسراز پدرش میپرسد: بابا سیاست چیه؟ پدرش فکری می کنه و میگه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم تا تو متوجه سیاست شی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفتمون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم منظورمو متوجه شده باشی و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی. سرانجام میره و سرجاش می خوابه تا فردا صبح از خواب بیدار شه... پسر میگه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چیست! سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو میده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری میکنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی لجن خودش دست و پا می زنه... پيوندها
|
|||||||||||||||||
![]() |